لینکستان
خبرگزاری ملایری ها
دوكوهه
شهيد گمنام
طلبه جوان
عشق يعني يه پلاك
پرستو هاي مهاجر
بسیجیان عملیاتی
سنگربانان علم ودانش
نورالشهدا
جنگ نرم دردانشگاهها
پسریک شهید
همراه بصیر
منتظران
صدای بهشت
جا مانده
افسران جنگ نرم
شاهدان شهيد
یاد افلاکیان
رسانه هاي مسيحي
تنها منجي
محب ولايت
نداي آسمان
حافظان نور
سوره تماشا
باغ خیال
یا فاطمه الزهرا(س)
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
زندگی با شهدا
خلوت انس
یک سوره یک نشانه
خانه یار
ستارگان خاکی
سردار شهید حبیب مظاهری
عاشق پرواز
شور افکن
ندای آسمان
انتظار واقعی
ساحل هدایت
شهدا شرمنده ایم
جریان
22مبارز
طریقت عقل
مسافر آسمان
مجله الکترونیکی نگاه
آسمان ولایت
روز حسرت
کانون پیروان ولایت چمن آباد
می مانم ای درد حتی با تکیه بر استخوانم
بچه های آسمان
رائفی پور
مردان بی ادعا
طلایه داران بصیرت
تاانتها
زن مسلمان
شیعه مهدی
شهید مجازی
این عمار
سارا امیدوار
ارتباط با خدا
عمارها
حامیان ولایت
طیب
نخل جنوب
از خاک تا افلاک
سجاده عشق
جوانان آسمانی
روزنامه صبح صادق
فرقه های نو ظهور
فرزندان عاشورا
دست نوشته های من
آهنگ زندگی
کاش میشد خدا رو بوسید
شکوه پارس
آسمان ولایت
رهسپاریم با ولایت تا شهادت
خط عاشقی
دنیای فیلم وصدا
ولایت سید علی
جامعه حقوقدان بدون مرز
لبیک یا خامنه ای
مهتاب زیبایی
مهندسی برق
کمپین دائمی محافظان قران
تاانتها با ولایتیم
مطیع امر رهبرم
مااستواریم با شهادت
فصل فراموشی
انجمن اسلامی شهید ادواردو انیلی
حجاب
چراغ هدایت
قمقمه
زیر پوست شهر
آوای ظهور
انصار
رخت آسمانی
طنین یاس
راسخون
کوچه پس کوچه های بهشت
کلبه دوستی
تهاجم فرهنگی
حریم ریحانه
مجله شبانه باشگاه خبرنگاران
بغض رسوب شده درگلو
مجله انترنتی مهدویت
دنیا رو گلستان کنیم
پایگاه فرهنگی ظهور
صبح ملایر
طلایه دارن بصیرت
گروه پلاک هشت
چتر حجاب
قطب نما
انجمن ملایری ها
افسران جوان جنگ نرم
شهدا را یاد کنید حتی با ذکر صلوات
شجره طیبه
کیستی ما
گیله مرد
کشکول راز
بیا با من
احمد رسول رحمت
پایگاه اینترنتی حامیان ولایت سید علی
قلمدون
کجایندمردان بی ادعا
نه غربی زن مسلمان ایرانی
صاحب نیوز
آوای بارون
آموزش تصویری فتوشاپ
امید امدنی
بارانی ها
خاطرات حسنی سادات و آقا سید
آرشیو وبگاه
موضوعات وبگاه
آخرین مطالب
خصوصیات وبگاه
لوگوی تاج بندگی
تاج بندگی


امکانات
powered by
Bumpin
script src="http://myprophet.ir/js/banner12.js"> قبل عمارها

نور "خدا" در خانه جانباز 100 درصد/ به احترام این زن بایستید!
شماره مطلب:101 | نویسنده:تاج بندگی | تاریخ:۱۳٩۱/٢/٢۸


نور "خدا" در خانه جانباز 100 درصد/ به احترام این زن بایستید!
وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.

 

 



نور "خدا" در خانه جانباز 100 درصد/ به احترام این زن بایستید!
وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه انصارالحسین(ع) همدان به نقل از خبرگزاری مشرق، برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز 100 درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!

زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد 10 سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!

تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت 37 سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...

می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!